تبليغاتX
حرفهاي كاملا بي پرده آزیتا
حرفهاي كاملا بي پرده آزیتا
حالت تحمل!!!
سلام....

اين روزا همش حالت تهوع دارم ... اصلا نميدونم واسه چيه؟؟؟ همش

ميترسم يه مرض نا علاج باشه!!!

البته از اونجايي كه من هميشه معدوي بودم، هميشه با اين حالت مزخرف

 دست و پنجه نرم كردم... اما

اين يكي يه جورايي فرق داره... خدااااااااااا من خيلي ميترسم!!

خدا اگه ميخواي منو بكشي تو رو خدا منو با حالت تهوع نكش... آخه خيلي مسخره است!!!

خلاصه نميدونم در اعضاي درون اين كيسه مصيبت چي ميگذره!!!

اين روزا از كارم و از آدماش خيلي خسته شدم، حالم از ريخت همشون به

 هم ميخوره، يه مشت آدم

خنگ ديوونه كه تكليفشون با زندگي معلوم نيست!!! اين موضوع به حالتم

 كه تهوعه كمك ميكنه!!!

نكته : كيسه مصيبت همون باتلاق گاوخوني به قول جمالزاده  و همون

شكم واموندست!!!!

لينك | نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط آزي |
خدا پول كه ميده ، عقل رو ميگيره!!!
وقتي رييسم رو ميبينم كه ۳۸ سالشه و هنوز در عالم تجرد به سر ميبره و از صبح تا بوق سگم دنبال پول ميدوه و تغذيه كه چه عرض كنم از ۱۰۰ تا بيافرايي كه دچار فقر غذايي باشن بدتره، دلم ميخواد موهاي كله مو دونه دونه بكنم بگم آخه اين پولي كه تو در مياري به چه دردت ميخوره وقتي كه باهاش زندگي كه هيچي مردگي هم نميكني... بده به ما كنس،خسيس واست خرج كنيم حال دنيا رو ببريم....آرزو بر جوانان اصلا عيب نيست جون خودم جون شما...

نكته۱: پولش صرف خريد روزي ۳ بسته سيگار ميشه كه براي رفع سلامتي بسيار مفيده!!

نكته ۲: گاهي واسه دوست دخترش نازي جون(يكي از دوست دختراش) يه كادويي ميخره!!!!!!

نكته۳: هر چي پولدارتر ميشه خسيس تر ميشه، نميدونم اين چه صيغه اي كه قانون طبيعته!!!

نكته ۴: اين چند وقته همه پست هاي من كه چه عرض كنم همه فكر و ذكرم مالي-اقتصادي شده

نميدونم چرا، راستي چرا؟؟؟

لينك | نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط آزي |
قانون طبيعت!!!!!!!
درستش اينه كه استعداد داري ، هوش داري، حافظه داري، كلي ويژگي خوب داري.... پس پول داري!!!

قانون جنگل: اينا كه داري همشو بذار در كوزه آبشو بخور، پول داري پس بيشترم پول داشته باش...

نكته: اين پست نتيجه نا اميدي فولوس لاموجود

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط آزي |
رهایی کجاست؟؟؟میدونی؟؟
وااااااااااااااای از دست سوء تفاهم!!!! از صبح تا شب میزنم تو سر خودم تا یه ذره حالم جا بیاد، روحیه بگیرم...اون وقت یه نفر که اصلا انتظارشو نداری ببخشید ها گند میزنه تو همه چیز !! اگرم یه چی بگی انگ دیوونه بودن میزنن به آدم...امشب فقط دلم میخواد داد بزنم... دلم میخواد برم یه مدت یه جایی گم و گور بشم تا این آدما بفهمن چه گوهر نابی رو از دست دادن خدااااااااااااااااااا...... من دلم غم نمیخواد چکار کنم؟؟؟ من آزادی میخوام، میخوام رها باشم،رها رها رها از دست همه کس و همه چیز... رهای رها...

لينك | نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط آزي |
استاد ور بپری!!!
يه كاغذ دستم گرفتم و شروع كردم عكس استادمون رو كشيدن، دلم ميخواست جادوي سياه بلد بودم و يه عروسك درست ميكردم رو كلش مينوشتم استاد ف.س بعد هي سوزن ميكردم تو تنش تا آدم بشه بفهمه كه استاد بودن به اين كارها نيست...بزارين واستون بگم اين استاد ما هيچي حاليش نيست البته بلا نسبت شما، مياد سر كلاس از رو كتاب ميخونه مثال دو دو تا چهار تا حل ميكنه بعد مياد سر امتحان ۱۰ سوال ميده كه همشون بلا استثنا نكته دارن،بعدم همش حال ميكنه و پوزخند ميزنه كه اي بابا اين سوالها كه گلابيه شما ۴ تا سوال گلابيم بلد نيستيد حل كنيد بعد هم اندر توهمات خويش حس ميكنه عجب استادي هست كه دانشجوي بدبخت سر جلسه مثل خر تو گل گير كرده(با عرض معذرت)...آره خلاصه نقاشي يارو استاد رو كشيدم و آنچه از ذخاير فحش داشتم از سوت سوتي و ناموسي تا غير ناموسي نوشتم رو نقاشيه،البته كار مسخره اي بود اما دلمو خنك كرد.اما باز آرزو دارم كاش جادوي سياه بلد بودم اين جور جاها به درد ميخوره،شايدم يه روز پشت دانشگاه ريختيم سرش چند نفري حالشو جا آورديم...

نكته ۱:از تكه كلامه گلابي انزجار ذاتي دارم!

نكته ۲:زهي خيال باطل كه جادوي سياه و كتك پشت دانشگاه توهمي شيرين بيش نيستن...

نكته ۳:تو رو خدا اينقدر نظر نذارين آدم شرمنده ميشه به خدا!!

نكته ۴:خدا يا نسل اين جور استادها رو ورااااااانداززز!!! آمين

لينك | نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط آزي |
غيبت كبري
بعد سي سال اومدم،يه چيزي بنويسم كه اينترنت از فيض قلم من بي حاصل نمونه... نميدونم چي شد مركب قلمم خشك شد كه غيبت كبري كردم اما اين واسم تصميم كبرا بود كه دوباره بنويسم... آخه افسردگي مبرم گرفته بودم تراوشات مغزيم خشك شده بود...حالا امروز ييهو هرچي بود و نبود زد بيرون ... اين مدت اينقدر آروم شده بودم كه مامانم جاي خوشحالي كردن ديگه كم كم داشت نگراني از خودش در ميكرد كه نكنه دخترش از دست رفته و اينا...اما امشب اومدم ثابت كنم من هنوز از دست نرفتم...آزيتاي آزيتا همچنان پابرجاست...


بعد از چند دقيقه: راستي بد نيست كمي نظر از خود خرج كرده تا در ذوق اين چرند پران بيچاره نخوره...از اين به بعد دوست دارم هر موضوعي خواستين بگين تا بي پرده واستون يه پست با حال راجع بهش بذارم،بي پرده بگو بي پرده تحويل بگير... دوستان عزيز از پديرفتن هر گونه نظر خصوصي معذوريم...بي پرده بگو،بي پرده بگم...در ضمن تو مرام ما نيست كم بياريم ميدون رو خالي كنيم...

لينك | نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط آزي |
نارنجک سوزی
به نظرم امروز آتش بس اعلام شده ،ها؟؟؟ دیشب که جنگ بود... من نمی دونم این ایرانی های باستان میخواستند که نحسی چهارشنبه هارو با جشن گرفتن شب آخرین چهارشنبه سال از بین ببرن اما این ایرانیهای عصر پست مدرن ،با پرتاب بمب و نارنجک و دینامیت چهارشنبه هارو هر سال نحس تر از پارسال میکنن. حالا من نمیدونیم گوش کر کردن چه لذت وصف ناپذیری داره، من که از این لذت نه تنها بی بهره ام بلکه گوشم نیز بسی بی پرده گشته!!!! دیشب رفتیم با آنیتا یه ذره آتیش بازی کنیم اما بسی گوشمون ترکید،البته بازم خوش گذشت ولی زود خط مقدم رو به سمت خانه ترک کردیم...

این روزها با نزدیک شدن عید تهران به یه دیوونه خونه جمعی تبدیل شده، حالا مثلا عید هست و همه باید سرزنده و با نشاط باشن اما همه با چهره های عصبی دنبال یه سری کارن که انگار از روی وظیفه است بابا به خدا اگه دوست نداری مجبور نیستی واسه شب عید مانتو و شال و کفش تق تقی و کمربند لق لقی بخری به جان خودم مجبور نیستی!!! حالا اینا به کنار این چهارشنبه سوریم شد گوز بالا گوز اِ اِ اِ ببخشید منظورم قوز بالا قوز بود. رو چهره شهرمون که همین جوری خودش چنگی به دل نمیزد کلی خالهای سیاه کاشته واسه شب عید که خیلی خوشگل بشه...

امیدوارم با اینکه سال ۸۸ سال گاو هستش همه با هم از گاو بودن دست برداریم یکم آدم بشیم بعد نیست!!! کاش بین ۱۲ تا حیوون که اسم سالها شدن یه سال آدم هم بود شاید اون سال ،سال آدم بودن بود ....

نکته۱:به امید روزی که که مثل نیاکانمون همه سالهامون سال آدم باشه!!!

نکته۲: از عقیم کردن چندتا از کپسولیهای پسر همسایه بسی لذت بردم،گاهی بعضی چیزا و کَسها بهتر عقیم بشن!!!

نکته۳:به امید سرزندگی همتون...

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط آزي |
پوزش پرانی
سلام،چند روز بود که سرم واقعا شلوغه.اطراف سرم انواع و اقسام موجودات زنده و غیر زنده میچرخه!!! بسیار دل مشغولی و انواع مشغولی ها دارم با پوزش از خوانندگانی که دلشان به چرند پرانیهای ما خوش شده،بنده شرمنده.....

در پی نظر یکی از دوستان باید عرض کنم که بنده نیز در همان دبیرستان خراب شده درس خواندم و هیچ خبری از مشکل ساز جان و تاجیک جان بی لیاقت نیست جز اینکه همچنان همان گونه به حروم کردن اکسیژن ادامه میدهند

به امید دیدار با بسی ارادت آزیتا

لينك | نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط آزي |
درختکاری با تاخیر!!!
در اثر نق زدن های مکرر من، آخر به موفقیت باور نکردنی دست یافتم،گرچه یک روز تاخیر داشت ولی باز هم مهم نفس عمل است که انجام گرفت و بقیه چیزها فقط تشریفاته. با یه روز تاخیر تونستم هم بابا هم آقا قشنگه رو راضی کنم که ما رو ببرن درختکاری، که نتیجه این شد که آقا قشنگه هم همراه ما اومد و درختکاریمون خانوادگی شد که اجرمون با خدا. رفتیم چند تا درخت بگیریم که از اونجایی که روز درختکاری تموم شده بود و ما مصداق کاملی بودیم از "حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت"، درخت رایگان یعنی همون مفتی تموم شده بود و ما مجبور شدیم ۴ تا درخت بخریم چون مامانم از این امر خطیر انصراف داد و گفت من حال این کارها رو ندارم. رفتیم یه جایی تا درخت بکاریم من اسم درختم رو گذاشتم حسنی اونم به دو علت ،یکی اینکه جمعه بود یکی دیگه این که حس میکردم آقا پسره!!! که بسی مورد خشم آقا قشنگه قرار گرفتم

از اونجا رفتیم خارج از شهر که کمی پیک نیک باشد برای دلهامان ،که جای قشنگی بود اما حیف که خشکسالی و بی آبی همه  جاعرض اندام نموده حال آدم رو میگیره! اما با این حال مناظر دلنشین بودند که چند نمونه عکس میگذارم که در جان شیرینتان ته نشین شود در شادی ما سهیم باشید.

دیشب که به حال کوفته برنجی به خانه بازگشته ،رمق نوشتن در من دیده نمیشد به دلیل اینکه در راه کباب درست کردن با امکانات زیر خط فقر بسی جان کنده بودیم دور از جون شما!!! به همین خاطر نوشتن این پست را به امروز موکول کردم....

نکته۱: جای شما خالی گرچه در راه پخت کباب جان کندیم اما بعد از آن چسبید!!!!

نکته۲: بسی هوا سرد بود اما دلتون گرم باشه....

نکته۳: وقتی حسنی بزرگ بشه حتما باید یک زوجه مناسب واسش پیدا کنم به امید خدا داماد بشه....


در پی سخنان غیر دوستانه دوستان  بعدا اضافه شد،باید عرض کنم که درسته که وبلاگ من حرفهای بی پردست اما هر موضوعی دستمایه بی پرده حرف زدن نیست لازم نمیبینم که هر پستی به این موضوع اشاره کنه در ضمن اگر به دنبال بی پردگی هستید این همه پست بقیه هم بخونید . وا................

لينك | نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط آزي |
به جای یادگاری رو درخت،درخت بکار به یادگار
سلام. خوبه بعضی وقتها سلام کنم که بعضی کم لطفها نگن مامانت سلام یادت نداده، آخه مامان بیچاره ی من سعی کرده خیلی چیزا یادم بده اما کوتاهی از من بی کله بوده که یاد نگرفتم و مامان جان را به مرز سکته بردم.... حالا سلام، فردا روز درختکاریه خیلی دلم میخواد درخت بکارم یه دونه،۱۰ تا ، ۱۰۰ تا ۱۰۰۰ تا...... مثل بعضی آقایون که رفتند و در کشورهای اجنبی کاشتند ، ببینیم در کشور خودمون چه بیلی بزنند به سر ما که ازشان بر نمی آید گل بزنند چه رسد به درخت..... بگذریم که از گَِل گرفتگی در وبلاگم بسیار ترسانم اصلا نمیخوام سیاسی بشه  و  این حرفها......

اصولا من از کاشتن خوشم میاد حالا چه بذر باشه چه گل باشه چه درخت باشه چه آدمهایی باشن که بسی لایق درخت شدن باشن. البته سو تفاهم نشه بنده اصلا قصد جسارت ندارم اما هستند کسانی که به کاری نمی آیند جز کاشته شدن و درخت شدن و کمک به فضای سبز.

گرچه فکر کنم فردا حتی نتونم یه درختم بکارم اما حتما تلاشم رو میکنم که بابا راضی بشه ما رو ببره اگه نشد به جون آقا قشنگه نق میزنم آخه اینا هیچ کدوم دوستدار طبیعت نیستن البته یه کم هستن ولی ......... گشادیشون (با پوزش )به اشتیاقشون غلبه کرده این گونه گشته اند....

نکته۱: بشنو از آزیتا چون حکایت میکند............. افتاده بین گشادان،هی شکایت میکند

نکته ۲: امروز زیاد سردماغ نبودم از پستم خوشم نیومد شما با نمک خود نوش جان کنید

نکته ۳: اگه میخوای فردا روزی خدا درختت نکنه حتما یه درخت بکار...

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط آزي |
کرم شب زنده دار
امشب یه کرمی به جونم افتاده،که نام کاملا عجیب و غریبی داره اونم اینه کرم مخ بنویس دست ننویس، که معنی بسیار بسیار مهمی داره یعنی اینکه همش یه عالمه موضوع و جمله و کلمه و کوفت و کلمات قصار و بی حصار و ناموسی و بی ناموس و ... و ... و .... (از سانسور این کلمات واقعا پوزش میخوام، چون گرچه من یک ضد سانسور هستم اما جان و ناموس خود و وبلاگم را دوست دارم و اصلا نمیخوام که در خودمو وبلاگمو  یه جا تخته کنن) داشتم میگفتم که تو مخم پر حرف و اراجیف هستش که می جنبه اما دستام امشب اعتصاب کردن بست نشستن. اما چون من از جبر و این حرفا بدم میاد دستامو ..... حساب نکردم و مجبورشون کردم که مخ جفنگ پران بنده رو تخلیه بنمایند.

در سیر فلوس لا موجود جیب خویش بودم، اندر تخیلات زیبا که از این مغازه به آن مغازه میرفتم و میخریدم و میخریدم در تخیل فلوس بسی موجود بود که از قدیم گفتن آرزو بر جوانان عیب نیست...... تلفن زنگ زد که در پس خط کسی نبود جز عزیز دل بنده آقا قشنگه رفیق شفیق بنده که بند دل ما به ایشان بنده. داشتیم حرف از خودمون در میکردیم که بهش گفتم امروز یه گوشواره دیدم خیلی قشنگ بود و فلان بود و بهمان بود گفت چرا نخریدیش؟؟گفتم آخه ۵ تومن بود. گفت ۵ میلیون؟؟؟!!!

گفتم نه بابا ۵۰۰۰ تومن. گفتم خیلی باحال بود میدونم اگه مینداختم بسی دلبر میشدم که گفت من آقا قشنگه نیستم اگه یه گونی پول رو جلو چشم تو آتیش نزنم!!! خسیس خانوم.................

عاقبت به این فکر افتادم که گرچه فلوس موجود نمیباشد اما بنده نیز کمی اسکوروچ، همان نان خشک خودمان میباشم. که البته اصل و ریشه در شجره نامه بنده دارد و ارثی است از میراث نیاکان دست و دلباز اینجانب.

حال ماندم چه کنم با کسالت روح و تن که هر دو درمان دارند اما من درمانگر در دسترس ندارم. که تن بنده خواستار ماساژ است بسی اما کو کجا ماساژوری قهار از حیث رفع کسالت. روح نیز به تفریحات سالم احتیاج دارد بسی..... که زیاده خواه گشته طغیان میکند که چند روزیست از سفر برگشته. بیشتر خواستن زیاده خواهی است.....

نکته:از هر گونه پیشنهاد داوطلبانه در امر ماساژ خودداری شود

نکته:هر گونه کمک و پیشنهاد در راستای ضد سانسور و فیلتر پذیرفته میشود

لينك | نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط آزي |
در پي بي حوصلگي
چقدر اين روزا بي حوصله شدم، اصلا حس و حال تايپ كردن ندارم. احتمالا از شانس بد شماست كه نميتونيد از خاطرات مفيد بنده سود مكفي ببريد. از تمامي بد اقبالان عاجزانه درخواست دارم كه از اطراف اينجانب پراكنده شوند تا بخت نوشتاري من باز شود(اگه بخت بنده نيز گشاده شود بسي شكرانه بجا آورم) بسي ممنان.

واسه عيد امسال بسي خوشحالم نميدونم چرا؟؟؟ فقط يه چيزي هست بسي شوق خريد دارم اما فلوس لا موجود ، گريه كنم در كارم.

نكته: بسي،بسي گفتم در اين پست با بسي بي حوصلگي.

نكته: اگر مكاني تفريحي، گشاد كننده حوصله سراغ داريد من را در جريان قرار داده. ممنان

لينك | نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط آزي |
آزیتا با کوله بار خاطرات
با سلام خدمت وبلاگ خوانان محترم و عرض خسته نباشید، اینجانب پس از یک غیبت تقریبا یک ماهه باز سروکله مان پیدا شد گرچه اصلا امیدی به پیدا شدگی نداشتم اما نور امیدی که شما در دل ما روشن کردید مارا در امر پیدا شدگی بسی یاری کرد. از وقتی توجه کردم دیدم این تعطیلات بهمن ماه بین دو ترم دانشگاه بسی بیشتر از تعطیلات تابستون خوش میگذره شاید به خاطر این باشه که به علت زیق وقت در این ایام برنامه ها کاملا فشرده، بی وقفه و بدون اتلاف هرگونه وقتی اجرا میشه و آدم واسه سر شستنم در این برنامه ها وقت نداره(خوش به حال شپشها)

اگه مطالب قبل رو خونده باشید بنده قرار بود به همراه خانواده توسط یک قطار بسیاربسیار سریع السیر ایرانی به جنوب ایران سفر کنم البته آنیتا خواهرم به علت پاروی علم در دبیرستان فقط ۴ روز ما را همراهی کرد و  ۱۰ روز دیگر را ور دل خاله سپری کرد.هوا در جنوب بسیار مطبوع بود(هواشناسی آزیتا) با کمال افسوس آنجا کاملا خشکسالی رو حس میکردی اگه بشه خدا قوت بده، قلم بده،دفتر بده،جوهر بده،خیلی چیزا بده میخوام بعضی از خاطرات سفر رو که متاسفانه به علت امکانات مجهز و فراوان اینترنتی در ایران نشد در موقع خود به آن بپردازم،البته اینو بگم که گاهی اینترنت بود اما حوصله بنده در امر نوشتن کج خلقی کرده من را یاری نمی نمود و از این بابت اصلا و ابدا مرا آدم حساب نمیکرد اما هم اینک کمی روان کننده مزاج نوشتار مصرف نموده ام تا کمی قلم بچرخانم و شما را مستفیض کنم.

شرح الحال قطار ایران

وقتی وارد کوپه ۴ نفره قطار شدیم(شرح وارد شدن ما با چه اوصافی باشد برای بعد)همه مون انگار قصر آرزوهامون فرو ریخته باشه برق چشمامون کم رنگ شد آخه قطار نگو سفینه بگو، امکانات و نظافت در حد فوق ناسا.آنیتا که از همه بی طاقت تره ییهو گفت اه چرا اینجوریه متعلق به زمان دایناسورهاست،که بعدا کشف شد واقعا هم این طوریه.آخه ما واگن اول بودیم دم در دستشویی قطار که دستشویی نگو..... بگو، لوکوموتیو و موتورش معلوم بود از پنجره که نگاه کردیم با نا باوری این تاریخ رو روش دیدیم۱۹۵۶ که تقریبا همون عصر دایناسورها محسوب میشه. فکر کنم این لوکوموتیوها بیمه ابوالفضل باشن که هنوزم دارن کار میکنن خدا میدونه. آنیتا همش غر میزد که من حتما خوابم نمیبره که زود تر از همه خروپفش رفت هوا.دیگه بماند بلوتوث بازیه مامان و بابا و من که حسابی مشغولمون کرده بود که البته هیچ کس چیزی به روی خودش نمی آورد از آنچه از موبایلش داخل و خارج میشدبا سرعتی نزدیک به سرعت نور ما بعد از ۱۷ ساعت رسیدیم اهواز. البته ناگفته نماند که در قطار احساس با کلاسی کردیم رفتیم پرسیدیم منوی غذاتون چیه که فقط یه غدا داشتن اونم خوراک مرغ اما انصافا بدم نبود خدا رو شکر.

نکته ۱:از احوالات تهویه هوا هیمن بس که حدود ۱۰ ساعتشو عرق فراوان ریختیم بخارپز شدیم و ۷ ساعته دیگه رو بسی لرزیدیم و لرزیدیم که همگان چاییدند.

نکته ۲:مدیریت تهویه در حد فوق ناسا

نکته ۳: در کل تو راه بودیم خوش بودیم سوار یه چیزی شبیه لاک پشت بودیم

لينك | نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط آزي |
غیبت موجه!!!
سلام عرض میشود  و هم چنین عرص میشود که به دلیل مشکلات اتصال به اینترنت از آپ کردم کمی معذورم با پوزش بسیار.

نکته:مشکلات اتصال به دلیل سفر  اینجانب به جنوب کشور

لينك | نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط آزي |
در پی انسداد قلم...
 اول سلام، این دفعه سلام کردم که بعضی ها جوسازی نکنند بگن من سلام بلد نیستم، دوم میخواستم بگم به کسانی که این همه هندوانه به زیر بغل ما چپوندن و همین طور نوشابه پشت نوشابه باز کردن،  بگم ما به پرتقال هم راضی هستیم فقط هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم خوب یه سری هم به ما بزنید. سوم داره برف میاد،چهارم خوب برف بیاد که چی؟؟؟

راستی ما چند روز دیگه میریم سفر جاتون خالی، خاطرات سفر هم بسی برای من جالب خواهد بود انشاا.... دیگه چی بگم؟؟؟ آها اینها ....::.:.::.. که میبینید دانه های اسفند است که برای خود و وبلاگمان دود میکنیم که از شر چشم حسود در امان باشیم که بسیارند بخل ورزان و تنگ نظران.... این روزها خواندن تاریخ صدر اسلام نطق منو کور کرده بسی بی قلم گشته ام ،که خدا بخواهد لینت مزاج گرفته موتور قلم روشن میشود. به یاری دوستان.!!

لينك | نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط آزي |
حافظ جان به ما فرمودن....
امروز بدجوری دلم گرفته بود،حالا خدا میدونه چی توش گیر کرده بود،حالا باید چی توش میریختم که راهش باز بشه! میدونید شاید واسه این بود که از فیض امتحانات یه مدتی بود آقا قشنگه رو ندیده بودم حالا دلم آب رفته بود و تنگ شده بود.گفتم بذار یه فال حافظ بگیرم، ببینم اوضاع چه جوریه؟ بده؟ خوبه؟ اسفناکه؟ چیه بالاخره. بعد از خوندن فاتحه ای برای جناب حافظ جان که بالاخره هنگام مرگش مسلمون بوده و دلش به فاتحه ی ما خوش بوده،برای اینکه دلش نشکنه و با یه فال بد حال مارو نگیره،به هر ترتیب فاتحه رو نثار روحش کردیم،روحش شاد!! کتاب رو که باز کردم دیدم:

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش......................گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

حالا بلبل من بودم یا آقا قشنگه؟گل من بودم یا آقا قشنگه؟نمیدونم والا. ولی اگه بلبل من بودم و آقا قشنگه گله،باید برم یقشو بگیرم،آخه نمیدونستم عشوه ایه!!!

چند بیت بعدتر:

بلبل از فیض گل آموخت سخن،ورنه نبود.....................این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

در تاویل این بیت به چند مورد بر میخوریم:

۱-معانی گل:الف: همون آقا قشنگه که مشوق اصلی بنده در بی پردگی و نوشتن سخنان قصار است که حکم وزیر جنگ را دارد. ب:شماها که این همه نظر روانه ی وبلاگ بنده میکنید و این بلبل زبان بسته را جوگیر کرده و وادار به مستفیض نمودن این وبلاگ میکنید. ج: شایدم گلهای کاکتوس مملکت منظور است که باعث تهییج بنده به نوشتن حرفهای کاملا بی پرده می شوند.

۲- تا به حال خبر از منقار خود نداشتم که حافظ جان مطلع گرداند.

چند بیت بعدتر:

ای که در کوچه معشوقه ما میگذری...........................بر حذر باش که سر میشکند دیوارش

ممکن است معشوقه اینجا وبلاگ عریز ما باشه که اگر میگذری مراقب سرو صورتت باشی که با تیرباران سخنان گوهر بار بنده سروکلتون دور از جون نشکنه!

ممکن است معشوقه آقا قشنگه باشه که صد البته هر کسی بخواد از کوچشون بگذره مسئولیتش با خودشه که اگر مشکوک بزنه خودِ بنده با یک سنگ ناقابل کله،مله واسش نمیذارم.

چند بیت بعدتر:

صحبت عافیت ،گرچه خوش افتاد ای دل..........................جانب عشق عزیز است فرو مگذارش

که اینجا هم حافظ جان من را مستفیض کرده یک جمله ی کاملا امید بخش نثار بنده کرده و گفته همه چی خدارو شکر خوب و خوش و مبارک است،فقط عزیزم دلبندم آزیتا جان(تحویل بازار) این محبت آقا قشنگه که در دل داری کم حساب نکن و برو حالشو ببر...

در آخرم حافظ جان حرف دل بنده را فرموده بودن که:

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود...........................ناز پرورد وصالست مجو آزارش

که من افزودم:ای آقا قشنگه!!!

دل آزی که بدیدار تو دارد عادت بدجوری..............................اینقَدر مده گرچه امتحان داریم آزارش، میفهمی؟؟

نکته۱:با عرض پوزش از حافظ جان،که ارادت دارم به ایشان،برای تفسیر غزل ایشان.

نکته۲:از گلهای عزیزی که قصد نظر دادن دارند پیشاپیش قدردانی میشود!!.

نکته۳:آقا قشنگه فقط یه بار دیگه این دل منو آزار بده،من میدونم با تو!!

لينك | نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط آزي |
من،آزیتای آزیتا!!
نشسته  بودم اندر کف اسم خودم،که این بابا،مامانِ ما از کجا می دونستند که من قرار این جوری بشم که الان هستم که اسم آزیتا را بر ما نهادند.

شایدم یا اون موقع معنی اسم آزیتا رو نمی دونستند که از محالات است یا اینکه فکر نمیکردند که اسم رو شخصیت ،تاثیر میذاره،یا واقعا میخواستند که من این طوری بشمو الان پشیمونن و به روی خودشون نمیارن که خود کرده را تدبیر نیست یا اینکه واقعا از اون بچگی به قیافه من میخورده که خیلی آزیتا هستم. آها یادم رفت بگم آزیتا یعنی چه؟؟؟؟ همون جوری که مطلع هستید شایدم بعضیهاتون مطلع هستید آزیتا یعنی آزاده و رها از قید و بند ، که نام دختران بوده در دوران زندیه و نام یکی از پرنسسهای ایرانی که خدا رو شکر گرچه از پرنسس بودنش چیزی به ما نرسیده،لااقل آزیتا بودنش به ما بسی ارث رسیده!! با این اوصاف من بسی از نام آزیتا که بر بنده ی آزیتا نهادینه شد راضی و خشنود هستم.

شایدم واقعا اسم آدما روی سرنوشت اونا تاثیر میذاره،خدا میدونه یکی قراره یه دختر مظلومِ معصومِ بی زبونِ ساده ی حرف گوش کن بشه اما اسمشو میذارن آزیتا میشه یه دختر بی پرده ی بی پروای حرف گوش نده ی زبون دراز به قول مامانم چشم سفید!!

شایدم واقعا اینجوری باشه آخه این آنیتای ما زیادی لطیف شده،شاید به اسمش رفته،آخه آنیتا یعنی پرورش دهنده ی گل،حالا خدا میدونه این گل که قراره آنیتا پرورش بده کی بوده،کی هست،کی خواهد بود،چه گلی بشه،چه گلی به سر منو آنیتا بزنه،چه دست گلایی آب بده،خدا عالمه!!! ولی این آنیتای ما هم بیچاره تحت تاثیر اسمش بدجوری لطیف و نرم و نازک و مظلوم و ساکت شده ها!! شایدم هر چی ارث بوده من حقشو خوردم. خدا میدونه  شایدم این مامان ،بابای ما هم علم غیب داشتن و از اول میدونستند که ما تقدیره که کی بشیم،اما به هر شکلی هست خدا هردوشون رو رحمت کنه که اسمهای خوب و مناسب الحالی واسه ما گزیدند!!

*نکته۱: رحمت خدا شامل همه میشه،چه زندگان چه مردگان!

*نکته۲:از معنی اسمم بسی راضیم اما از اینکه یه اسم اصیل ایرانی هستش راضی ترم.

*نکته۳:خدا بیامرزه هم منو هم شمارو،انشاا...

در پی اظهارات دوستانه ی دوستان بعدا اضافه شد »»ترکیب دختر بی پرده فقط به عنوان منحرف سنج استفاده شده و هیچ گونه معانی ناموسی و سوت سوتی بدنبال ندارد!!!

لينك | نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط آزي |
شتابت منو کشته!!!!!
این روزها هر وبلاگی سر بزنی یه پست راجع به غزه گذاشته،حالا یا با  عزاداری و آی بیچاره مردم غزه شروع کرده یا از انتقاد از صدا و سیما و هی زده تو سر خودش و خوانندگان وبلاگ که چرا تلویزیون ایران از اول تا آخر جنگ غزه و خون و خونریزی و راهپیمایی مردم بیکار کشورای دیگه رو نشون میده. البته من نمیخوام  هیچی راجع به این موضوع بنویسم ،فقط میخوام مژده بدم که با نزدیک شدن دهه زجر اوه اوه ببخشید دهه فجر تصاویری از انقلاب و گل و بلبل و سرودهای یه قرن پیش هم به تصاویر غزه اضاف میشه تا عزا و شادمانی در هم بیامیزه و تلویزیون نصف در عروسی و نصف در عزا بسر ببره تا خودشم به گرخیجه ای وصف نشدنی دچار بشه!! از احوالات تلویزیون خونه ما همین بس که ۲۴ ساعته خاموش میباشد(بی اغراق ۲۲ ساعته).

امروز که جلوی عابر بانک وایستاده بودم تا مثلا با توجه به ذخیره مخزن اموالم کمی پول برداشت کنم روی صفحه تونستم اینو بخونم "مشترک گرامی آیا میدانستید که با همین کارت که در دست شماست می توانید از صدها مکان دیگر به طور مستقیم خرید کنید..." که دیگه صفحه عوض شد،اما اینو یادم انداخت که چند روز پیش که رفته بودیم آژانس مسافرتی تا بلیط قطار بخریم ، بابام که کارتشو در آورد تا اون همه پول بی زبونو به جیب رجا(راه آهن جمهوری اسلامی ایران) سرازیر کنه، خانم باکلاسه گفت معذرت میخوام اینجا کارتخوان نداریم وآنیتای بیچاره مجبور به دویدن در پیاده رو شد تا بعد از التماس به یه عابر بانک بی چشمو روی پررو، پول نقد گرفته و دوان دوان به آژانس برگرده،از قدیم گفتن سگ خونه بشی اما کوچیکه خونه نشی. با این اوصاف که آژانس مسافرتی بس بزرگ و مجلل بود با چندین و چند تا دختر خوشکل،موشکل که با آن همه رنگ و آب و لعاب بسی نیز مشکل داشتند یحتمل.آژانس کلی جلال و جبروت داشت اما کارتخوان نداشت. یادم افتاد اون جمله روی صفحه مانیتور عابر بانک عجب جمله قصاری بود بسی.....

*نکته۱:از قدیم گفتن به ظاهر طرف نگاه نکن>>>ظاهر فریبنده آژانس

*نکته۲:از قدیم گفتن کرم از خود درخته>>> کارکنان آژانس

*نکته۳:ناگفته نماند که آنیتا پای عابر بانک یک ۲۰۰ تومانی یافت که به صدقات واریز شد.

*نکته۴: چون هوا سرده و مردم واسه سفر میرن جنوب تا مشهد،رجا به مسافرهای مشهد تخفیف میده اما مسافرهای جنوب رو آدم حساب نمیکنه. جللق خالق احترام به مشتری رو می بینی؟؟؟

*نکته۵: آنیتا گفت این شبکه شتاب عجب شتابی داره،یحتمل رو مورچه سوار شده.

*نکته۶: تو این پست بسی نکته گماشتم خودمونیم!!

لينك | نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط آزي |
مالیخولیا !! می دونی چیه؟؟؟

مالیخولیا یعنی وقتی چشماتو می بندی،تو مخت هی یکی باهات حرف بزنه!

مالیخولیا یعنی وقتی چشماتو می بندی راست بری چپ بیای،بالا بری پایین بیای!

مالیخولیا یعنی نگاه کنی به زندگی ببینی همه چی رو به راهه،اما تو هی نگران باشی!

مالیخولیا یعنی هم خوابت بیاد هم نیاد!

مالیخولیا یعنی هی تو یه ورق نقش و نگار بکشی بعد روشو خط خطی کنی!

مالیخولیا یعنی دلت بخواد یه کاری کنی اما هیچ کاری نکنی!

مالیخولیا یعنی هی فکرایی بکنی که خوشت نمیاد بعد یکهو دلشوره بگیری!

مالیخولیا یعنی بگیری ۲۴ ساعته بخوابی اما همش استرس کارای نکردتو داشته باشی!

مالیخولیا یعنی یه فکری رو دوست داشته باشی اما ازش متنفر باشی!

مالیخولیا یعنی خوشحال باشی اما درست همون لحظه از یه چیزی که نمیدونی چیه ناراحت باشی!

مالیخولیا یعنی یه کسی رو دوست داشته باشی اما حوصلشو نداشته باشی!

مالیخولیا یعنی هی وقت تلف کنی اما مدام بزنی تو سر خودت که چرا وقت تلف می کنی!

مالیخولیا یعنی وقتی تلفنی چیزی زنگ میزنه الکی دلهره بگیری!

مالیخولیا یعنی ...

*نکته ۱: اگه فهمیدی مالیخولیا چیه و دیدی خودتم دچار شدی یه فکری به حال خودت بکن!

*نکته ۲: افراد مالیخولیایی برای دیگران هیچگونه خطری ندارند اما خودشان در حال درب و داغون شدنن.

*نکته ۳: به جمع مالیخولیایی ها خوش اومدی!

*نکته ۴: اگر در تلفظ مالیخولیا مشکل داری زیاد به خودت فشار نیار مهم نفس عمله!

لينك | نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط آزي |
پس عشق رقصها چه کار کنن؟؟؟؟ ها؟؟؟
چند روز پیش وقتی خواهر کوچیکم " آنیتا" از دبیرستان اومد خونه، قشنگ تابلو  بود که اصلا اعصاب، معصاب نداره و دلش میخواد هر کی جلوش میاد و هر چی دم دستش میاد ،بزنه خردو خاکشیر کنه. بیچاره کلی تلاش کرد که جلو مامان سه نکنه تا مبادا مامان ،یکی از اون گیرای اساسی رو بهش نده. بعد چند ساعت که بنده در احوالات ایشان سیر و تحقیق می کردم که ببینم خانم چی شده که کشتی های بازرگانی-تجاری شون در جا باهم رفتن ته اقیانوس؟ خودش به زبون اومد گفت آزی می دونی امروز چی شد؟ گفتم نه دقیقا ،ولی میدونم و شک ندارم که یه دسته گلی،دسته چمنی یا حداقل یه دسته علف هرزی به آب دادی.گفت میدونی امروز مثل همیشه  تو کلاس بزن برقص راه انداخته بودیم که خانم "مشکل گشا" در رو باز کرد( خانم مشکل گشا ناظم بسیار بسیار مهربان دبیرستان هستش که خیلی بی ربط  به خانم مشکل ساز معروف شده) اومد تو از بخت بد، منم وسط کلاس در حال قر دادن بودم،حالا گفته تا آخر هفته یکی از والدینت رو بیار باهاشون کار دارم. با اینکه دلم براش می سوخت شروع کردم نصیحت کردن گفتم آخه تو شاگرد اول کلاس ،که نباید از این کارا کنی تو....... خودمم میدونستم دارم الکی یه خروار نصیحت سرش هوار میکنم، حالا مگه چکار کرده بودن؟؟ با پوشش کاملا اسلامی در محیطی مصون و ایزوله از هر گونه جنس ذکور و دریغ از هیچ گونه امکانات نوایی از جمله یک آلت موسیقی ناقابل جز میزونیمکت و تخته و تخته پاک کن و شیشه پنجره و یک خواننده نه چندان خوش صدا که تو همه کلاسها حداقل یکی پیدا میشه و یکسری تماشاچی که خودشون جسارت و شجاعت تو کلاس  رقصیدن ندارن و فقط عمل کف زدن رو متحمل می شن. مگه چکار کرده بودن؟ آخه از اونجایی که هر گونه امکانات رفاهی و تفریحی به وفور در کشور عزیزمون ایران یافت میشه واز شدت وفور نعمت مردم وقت نمیکنن که به غم و غصه هاشون فکر کنن یا تو اینترنت الافی کنن، به همین خاطر یه بزن و برقص الکی در محیطی کاملا ایزوله معادل با دختر بی شرم و بی آبرو ، بی تربیت و بی نزاکت و خلاصه هر صفتی که با "بی" شروع میشه است.

از اونجایی که آنیتا اصلا جرأت گفتن یه همچین حرفی رو به مامان، بابا که اصلا ازش انتظار ندارن که اون، پاشو جای پای من بذاره ،نداشت و امروزم ۵شنبه بودو حتما باید دیگه می رفتن ،من این ماموریت خطیر رو به گردن گرفتم،چون دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. دیشب سر میز شام با صدایی رسا گفتم که فردا یکی از شما باید برید مدرسه ی آنیتا با ناظمش صحبت کنید، بابا که بیچاره خشکش زده بود ، مامان هم داشت خودشو واسه یه دادگاه علنی آماده میکرد،که من ادامه دادم به خاطر اینکه آنیتا علاوه بر اینکه درس خوب،شخصیت خوب،انضباط خوب و کلی چیزای خوب دیگه داره بسی رقص خوب هم نیز داره که برای خیلی ها خوش به دل ننشسته و رنجیده خاطر گشته اند. این بود که مامان بابا مات و متحیر از این چنین وصفالحال من،زبانشان الکن ماند و ...

حالا شما بگید مگه رقصیدن جرمه؟ یا مثلا اگه یه انسان بی نوایی از استعدادهای هنرهای هفتگانه این یکیش نصیبش شده باشه ،تو ایران باید چه خاکی بر سر گرامش کنه؟؟که رقصیدن در منزل ، مهمانی، کوچه، خیابان، چهارشنبه سوری، عروسی، تولد و مدرسه یا هر جای دیگه که از آوردن نامشان معذورم امری بسیار ناشایست است و جرمی بسیار گران؟؟

*نکته ۱:یک نمونه از کارهای خوب بنده که توسط بی پردگی صورت گرفت.

*نکته۲:امکانات تفریحی ایران از جمله دیسکو، نایت کلاب، دانسینگ، رستورانهای کاملا مفرحه و کلابهای نوجوانان ،جوانان و میانسالان اگه نمی دونستی بدان و آگاه باش

لينك | نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط آزي |
Copyright By bihefaz - This Template Designed By HOTWEBS